پدر رنج بی شمار دارد. پدر هنوز هم می کوشد. پدر هنوز هم در
تلاش است. کمر خمیده ی آقاجانم، خستگی سالهای پرتلاش را
هنوز بر خود حمل می کند. دستان چروکیده اش هنوز بوی ارامش
ندیده است.

زانوهای آقاجان، هنوز خسته است. این اواخر می لرزد. وقتی راه
می رود از پشت نگاهش می کنم. این اواخر چقدر شکسته شده
است. آرامشش مرا به آغوش خود فرا می خواند. دوست دارم مثل
کودکی هایم ،خود را در آغوش گرمش قرار بدهم. کودکی هایم مرا
وسوسه می کند.
وقتی از کار طاقت فرسای روزانه بر می گشت بر شانه هایش ما را
می نشاند و شیطنت های ما را چه مهربانانه تحمل می کرد!
آن روزها وقتی دست نوازش بر سر ما می کشید دستانش نمی لرزید.

خدای من! اما امروز دستانش می لرزد. وقتی دستان پدر می لرزد دلم
همراه دستانش گویی زلزله ای دارد. قلبم به شماره می افتد وقتی
لرزش دست پدر را می بینم.
خدای من! آیا این پشت همان پشتی است که گونی های سنگین برنج
را بر خود حمل می کرد تا در انباری قرار دهد؟ آیا این همان است که
اکنون چنین خم می شود؟ آیا این همان مرد پرتلاش روزهای سختی
زندگی است؟
دیشب به پدر مهربان و زحمت کش خودم زنگ زدم . از شروع کار
کشاورزی اش گفت . دلم گرفت. یاد دستهای لرزانش افتادم . بی
اختیار اشک از چشمانم جاری شد. صورت نورانی اش آرامم می کند
ولی چهره ی خسته از رنج زمانه اش آزارم می دهد. کمرش به تا
شدن می رود . خدای من ! چقدر این چهره برایم آرامش می آورد.
گویی بر کوهی تکیه زدم.

یاد روزهایی افتادم که پدر در سرمای روزهای پایانی سال، پای برهنه
در آب و گل زمینهای کشاورزی قدم می گذاشت و هنوز هم !
آنانی که برنج کاری کرده اند خوب می دانند چه می گویم.
در نیم ساعت اول ورود در آب، آنقدر سرما بر پایت فشار می آورد گویی
که پای در یخ گذاشتی ! اما باید طاقت آورد . کم کم پای کشاورز بی
حس می شود وخود را با سرمای زمخت آب تطبیق می دهد. باد سرد
بر چهره ی کشاورزمی تازد. سرما تا عمق وجود او رخنه می کند ولی باید
کار کند.
به قول ظریفی می گفت: نگویید برنج کاری بگویید: به رنج کاری. آری رنج
کار کشاورز را در این روزها فقط کشاورز می داند.

این روزها پدر پیر من همانند همه کشاورزان زحمتکش این مرز وبوم،
با بهار همراه می شود. بهار برای ما کشاورزان ، شروعی دوباره است.
اما شروع رنجی مقدس و تلاشی دوست داشتنی.
ما کشاورزان در این روزهای اول سال خود را با امیدی دوباره برای رویش
مجدد بهار و برنج پیوندی عمیق می زنیم.

پدر را تصور می کنم که اول صبح پس از صرف صبحانه ای که مادر عزیزتر
از جانم آماده می کند لباس کار می پوشد.
پدرم وقتی از پله های خانه ی ما پایین می آید یک جمله ی همیشگی
بر لبانش جاری می شود. « خدایا به امید دست تو » این جمله یعنی
شروعی برای کار و تلاش روزانه ی پدر.
دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند
خدا را می دهم سوگند بر عشق هر آن خواهی برایت آن بماند
تنت سالم ، سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند
خسته ترین مهربان عالم ، روزت مبارک